تبلیغات من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟
جملاتش به شکل من بود
و کلماتش به من شبیه تر بود
به آینه زل می زد و دست هاش
قرینه ی من بود
با آب که جاری می شد
طرح اندام من بود
با فصل اگر می رفت
هرم گرماش به قوت من بود
با روزنه ها نورش
به انعکاس من بود
نفوذ مردمکانش
غروب مرده ی من بود
این من بودنش به حد جنون
ترشح کینه ی من بود

دنیا چه کوچک شده !
و تو چه بزرگ
و جاده ها چه طولانی
شاید هنوز مسافری در مه مانده باشد
تا باران،تنهاییش را خیس کند.
تنهایم؛...
در کویری خلوت و خاموش،
صدایی نیست که ترنم خواستن باشد
و یا نسیمی که طراوت باران را ترانه کند.
تنهایم؛...
سکوت لالایی احساس من است

عبدتم عبیدتم ، از سرم دست بر دار
نوکر برق نگا تم ، ازسرم دست بردار
نمی خوام دل بسوزونی واسه من
نمی خوام دل بدوزی به پیرهنم
نمی خوام جارو کنی خاک منو
نمی خوام سرمه کنی طالع اشکای منو
عبدتم عبیدتم ، یواش برو یواش بیا
نوکر برق نگا تم ، تو برو اصلا" نیا !!!
که یه وقت ساعتم از خواب نپره ...
که یه وقت داغ دلم رو اجاق قل نزنه ...!
عبدتم عبیدتم ، برو اونجا که برام تحفه باشی !
نوکر برق نگا تم ، برو اونجا که برام نقطه باشی !
بسه هر چی کشیدم !
از لبای نیمه بازت بسه هر چی چشیدم !!!
حالا هم فکر می کنم یر به یر یم !
دو تا ییمون ناز هم رو خر یدیم !
فکر کن این برفی بوده که آب شده ...
فکر بکن که قلب تو خواب بوده و بیدار شده !
عبدتم عبیدتم ، نوکر برق نگا تم ...
اگه که راضی شدی خونه ی دل رو خالی کن !
که می خوام بکوبم از نو بسازم !
شایدم باغچه کنم دور وبرش سیب بکارم !
وسطش گل بذارم !
***
سر هفته بیارم خدمتتون که بفهمی عبدتم عبیدتم
که بفهمی عبد سرگشته منم !
نوکر برق نگات ، عبید دل گشته منم !

ماه و صحرا و ستاره، نقره بارون پرنده
اگه مهتابی نباشه پای چشمه کی میخنده
اگه دست مهربون شاخههای گل نباشه
بند کفشای نسیمو زیر بارون کی میبنده
چه قدر کم داره چشمه اگه بارون نباشه
اگه پای چشمه این بیدای مجنون نباشه
بید مجنونم که باشه به چه دردی میخوره
اگه یه پرنده رو شاخهها مهمون نباشه
یه نفس پرنده شو قناریارو پر بده
از بهاری که قراره برسه خبر بده
بگو از رفتن و موندن چه خبر
بگو از تو بگو از من چه خبر ؟!

زنی پشت طویله زار میزد
الاغی این طرف گیتار میزد
جوان عاشقی با بند تنبان
خودش را بر درختی دار میزد
در اینجا دیده ام کرم نحیفی
که فریاد منم یک مار میزد
و دزدی بر گدایی ناسزا گفت
کلاغی طعنه بر کفتار میزد
به تبلیغی نشان دادند دیروز
که بن لادن به سر گلنار میزد
به هر کس سر زدم بهر رفاقت
سرم رل سخت بر دیوار میزد
من اما ساده بودم ساده بودم
که شعرم آتشی را جار میزد

طعمشتلخبود
.
تلخیاشرا دوستنداشتیم.
نمیدانستیمكه دواست.
دوای تلختریندردها . نمیدانستیممعجوناست.
معجون انسانشدن، گمشكردیم.
از دستماندزدیدند. بیطاقتشدیمو ناآرام.
دهانمانبویشكایتگرفتو گلایه... و
تازهفهمیدیمنامآناكسیر مقدس،
نامآنچهاز دستشدادیم، صبر بود !!


شالیزار چشمهای کوچک تو
زیر باران خنک نگاه من
بی شک
محصول این شالی
بوی دغدغه های مرا می دهد
فصل برداشت باشد
یک روز قبل از پایکوبی آغوش من و تو
نگران آفت غربت هم نباش طاقتش هست
بذری که از دست تو پاشیده شود
نا میراست

دست بردار
دست بردار از این دلی که برای لحظه های نگفته اش
این روزها
دلی نمانده
دست بردار از این نگاهی که این روزها
برای دردهای نگفته اش
دیگر نه آغوشی
نه اشکی
و نه نگاهی حتی....
دست بردار ای آسمان
ای سپید دژ بی بنیان
ای که هیچ کسی میان سینه ات این همه سال نبود
کسی نبود و من
چه بیهوده می کوفتم حلقه های سنگینت را شاید...
دست بردار ای نور
ای روشن چشم کاذب شب پوش
وای از این همه روز که می پنداشتم
آفتابی را درون سینه ات
و اما
نه آفتابی
که ابر
که ابر
ابرهای سیاه....
دست بردار
دست بردار از دستی که این همه عاشقانه دست می کوبد بر تمام آنچه نمی
داند چیست دیگر این روزها
دست بردار
دست بردار از پا به راهی که تاولهای ترد و خسته اش
این روزها آجین بند هزار راه رفته شده...
دست بردار
دست بردار
دستهایت را
بردار...
برو...

می خواهم خودم را دور بیندازم...
می خواهم دست و پایم را جمع کنم
خودم را میان خودم فشار دهم
مچاله کنم
و بعد
خودم را دور بیندازم...
خیلی دور...
خیلی دورتر از نگاه کردنهای تو...
گاهی دلم خودم را که می خواست
استفراغ می کردم میان صفحه ای سپید
آن وقت
راه می افتادم روی سپیدی صفحه
لیز می خوردم
می ریختم
خشک می شدم....
اما حالا
می خواهم خودم را میان خودم
مچاله کنم و دور بیندازم...

من ، تو ، سکوت ، حادثه ها ، خط فاصله
سرما ، هراس ، فاصله ، با خط فاصله
شعر و شراب ، هالهء مهتاب ، کوچه ها
بر جای پای خاطره ها ، خط فاصله
هر لحظه ای که رفت به جز آه و دم نبود
شد ، من ، تو ، ما و شما ، خط فاصله
انگار بین من و تو خطی کشیده اند
یک خط بی عبور جدا ، خط فاصله
من شیشه ، آینه ، بی قاب ، بی حفاظ
سنگ سکوت ، دست جفا ، خط فاصله
شب خسته ، پنجره ها بسته ، صبح دور
دیوار بین ما و شما ، خط فاصله ...

از میان کسانی که به بالای تپه می روند تا برای باریدن باران دعا کنند
تنها کسانی که چتر همراه دارند به کار خود ایمان دارند .

یک طرف زیبایی است
و طرف دیگر درهم شکستگان و پایمال شدگان
هرچقدر هم این کار دشوار باشد
من می خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم .

برای دخترکی که گریه می کرد :
زمان که می گذرد
...
در می یابی تفاوت آنکه دستت می گیرد و آنکه زنجیر می کند روحت را
عشق ملک نیست و همراه امنیتعالمگیر است تنهایی
زمان که می گذرد
...
در می یابی بوسه ها پیمان نیستند و هدایا وعده٬
آنگاه می پذیری شکستت را با سری بلند وچشمی باز نه به سان کودکی رنجور که به سان زنی بخشنده
زمان که می گذرد
...
در می یابی امید به امروز ببندی که فردا فروریختنی ست٬
مردد برای خیالت
زمان که می گذرد
...
در می یابی هر قدم راهی است به سوی سپیده دمان٬
روشنتر
پس گلها را خود می رویی تا که منتظر بمانی برایت گل بیاورند
زمان که می گذرد
...
در می یابی سختی را و اینکه توان داری

میان دو هیچ دست و پا می زنم
ضجه می کشم
غرق می شوم
میان دو هیچ تنفس می کنم
خفه می شوم
نیست می شوم
میان دو هیچ زاده می شوم
قد می کشم
جان می دهم
میان دو هیچ جا مانده ام
از یاد میروم
فراموش می شوم
میان دو هیچ می سوزم
گرم می شوم
داغ می شوم
میان تو ...
میان خود ...
میان دو هیچ ...
