تبلیغات
من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟


من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟


من بود
پنجشنبه 26 دی 1387

جملاتش به شکل من بود

و کلماتش به من شبیه تر بود

به آینه زل می زد و دست هاش

قرینه ی من بود

با آب که جاری می شد

طرح اندام من بود

با فصل اگر می رفت

هرم گرماش به قوت من بود

با روزنه ها نورش

به انعکاس من بود

نفوذ مردمکانش

غروب مرده ی من بود

این من بودنش به حد جنون

ترشح کینه ی من بود




نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 26 دی 1387 و ساعت 10:43 ب.ظ

سکوت
پنجشنبه 9 آبان 1387

دنیا چه کوچک شده !
و تو چه بزرگ
و جاده ها چه طولانی
شاید هنوز مسافری در مه مانده باشد
تا باران،
تنهاییش را خیس کند.
تنهایم؛...
در کویری خلوت و خاموش،
صدایی نیست که ترنم خواستن باشد
و یا نسیمی که طراوت باران را ترانه کند.
تنهایم؛...
سکوت لالایی احساس من است




نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 9 آبان 1387 و ساعت 10:15 ق.ظ

اینم واسه یکی از برو بچ قدیمی که شرمنده شعراشیم
دوشنبه 3 تیر 1387

عبدتم عبیدتم ، از سرم دست بر دار

نوکر برق نگا تم ، ازسرم دست بردار

نمی خوام دل بسوزونی واسه من

نمی خوام دل بدوزی به پیرهنم

نمی خوام جارو کنی خاک منو

نمی خوام سرمه کنی طالع اشکای منو

عبدتم عبیدتم ، یواش برو یواش بیا

نوکر برق نگا تم ، تو برو اصلا"  نیا !!!

که یه وقت ساعتم از خواب نپره ...

که یه وقت داغ دلم رو اجاق قل نزنه ...!

عبدتم عبیدتم ، برو اونجا که برام تحفه باشی !

نوکر برق نگا تم ، برو اونجا که برام نقطه باشی !

بسه هر چی کشیدم !

از لبای نیمه بازت بسه هر چی چشیدم !!!

حالا هم فکر می کنم یر به یر یم !

دو تا ییمون  ناز هم رو خر یدیم !

فکر کن این برفی بوده که آب شده ...

فکر بکن که قلب تو خواب بوده و بیدار شده !

عبدتم عبیدتم ، نوکر برق نگا تم ...

اگه که راضی شدی خونه ی دل رو خالی کن !

که می خوام بکوبم از نو بسازم !

شایدم باغچه کنم دور وبرش سیب بکارم !

وسطش گل بذارم !

***

سر هفته بیارم خدمتتون که بفهمی عبدتم عبیدتم

که بفهمی عبد سرگشته منم !

نوکر برق نگات ، عبید دل گشته منم !

 

 

 

 

 




نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 3 تیر 1387 و ساعت 10:06 ق.ظ

اینم خونه تکونیه شب عید
پنجشنبه 1 فروردین 1387

ماه و صحرا و ستاره، نقره بارون پرنده

اگه مهتابی نباشه پای چشمه کی می­خنده

اگه دست مهربون شاخه­های گل نباشه

بند کفشای نسیمو زیر بارون کی می­بنده

چه قدر کم داره چشمه اگه بارون نباشه

اگه پای چشمه این بیدای مجنون نباشه

بید مجنونم که باشه به چه دردی می­خوره

اگه یه پرنده رو شاخه­ها مهمون نباشه

یه نفس پرنده شو قناریارو پر بده

از بهاری که قراره برسه خبر بده

بگو از رفتن و موندن چه خبر

بگو از تو بگو از من چه خبر ؟!




نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1 فروردین 1387 و ساعت 11:03 ق.ظ

جمعه 30 آذر 1386

زنی پشت طویله زار میزد

الاغی این طرف گیتار میزد

جوان عاشقی با بند تنبان

خودش را بر درختی دار میزد

در اینجا دیده ام کرم نحیفی

که فریاد منم یک مار میزد

و دزدی بر گدایی ناسزا گفت

کلاغی طعنه بر کفتار میزد

به تبلیغی نشان دادند دیروز

که بن لادن به سر گلنار میزد

به هر کس سر زدم بهر رفاقت

سرم رل سخت بر دیوار میزد

من اما ساده بودم ساده بودم

که شعرم آتشی را جار میزد




نوشته شده توسط سحر در جمعه 30 آذر 1386 و ساعت 09:12 ق.ظ

تلخ،تلخ،تلخ
شنبه 26 آبان 1386
 

طعمش‌تلخ‌بود

.
تلخی‌اش‌را دوست‌نداشتیم.

نمی‌دانستیم‌كه‌ دواست.

دوای ‌تلخ‌ترین‌دردها . نمی‌دانستیم‌معجون‌است.

معجون انسان‌شدن، گمش‌كردیم.

‌از دستمان‌دزدیدند. بی‌طاقت‌شدیم‌و ناآرام.

دهانمان‌بوی‌شكایت‌گرفت‌و گلایه... ‌و

تازه‌فهمیدیم‌نام‌آن‌اكسیر مقدس،

نام‌آنچه‌از دستش‌دادیم،  صبر  بود !!

 




نوشته شده توسط سحر در شنبه 26 آبان 1386 و ساعت 09:11 ق.ظ

یکشنبه 18 شهریور 1386
و این منم
منم که در تمامی این لحظه های ناشگون!
بی وقفه در پرسه های بی کسی خویش درجا زده ام.
 
کسی با من از سهم یک پنجره سخن نگفت
کسی با من از حضور آسمان،
در پشت پندارهای شفاف حرفی نزد.
کسی نگفت که می توان برای آب، تشنگی را تفسیر کرد
و برای زمستان،
از نیمه شبهای سرد و دستان یخ زده داستانها گفت!
 
زمان رفته است.
سالهاست!
و چه نانجیبانه احساس مرا تا دورهای دور برده است.
و دریغا که من،
چه عاجزانه به تنهایی خویش
- نه در قفس، که در پندار یک قفس! –
                                        خو گرفته ام.
 
های!
چرا دستی از دریچه این قفس،
برای یک لحظه تنهایی من دانه نمی پاشد؟
چرا صدای نخواندن مرا، هیچ کس
            - نه رهگذاری غریب،
                    که حتی آشنایی نزدیک –
                                        نمی شنود؟
 



نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 18 شهریور 1386 و ساعت 09:09 ق.ظ

.
سه شنبه 23 مرداد 1386

شالیزار چشمهای کوچک تو

زیر باران خنک نگاه من

بی شک

محصول این شالی

بوی دغدغه های مرا می دهد

فصل برداشت باشد

یک روز قبل از پایکوبی آغوش من و تو

نگران آفت غربت هم نباش طاقتش هست

بذری که از دست تو پاشیده شود

نا میراست




نوشته شده توسط سحر در سه شنبه 23 مرداد 1386 و ساعت 05:08 ق.ظ

دستهایت را بردار
دوشنبه 8 مرداد 1386

دست بردار

دست بردار از این دلی که برای لحظه های نگفته اش

این روزها

دلی نمانده

دست بردار از این نگاهی که این روزها

برای دردهای نگفته اش

دیگر نه آغوشی

نه اشکی

و نه نگاهی حتی....

دست بردار ای آسمان

ای سپید دژ بی بنیان

ای که هیچ کسی میان سینه ات این همه سال نبود

کسی نبود و من

چه بیهوده می کوفتم حلقه های سنگینت را شاید...

دست بردار ای نور

ای روشن چشم کاذب شب پوش

وای از این همه روز که می پنداشتم

آفتابی را درون سینه ات

و اما

نه آفتابی

که ابر

که ابر

ابرهای سیاه....

دست بردار

دست بردار از دستی که این همه عاشقانه دست می کوبد بر تمام آنچه نمی

داند چیست دیگر این روزها

دست بردار

دست بردار از پا به راهی که تاولهای ترد و خسته اش

این روزها آجین بند هزار راه رفته شده...

دست بردار

دست بردار

دستهایت را

بردار...

برو...




نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 8 مرداد 1386 و ساعت 09:07 ق.ظ


مچاله
یکشنبه 17 تیر 1386

می خواهم خودم را دور بیندازم...

می خواهم دست و پایم را جمع کنم

خودم را میان خودم فشار دهم

مچاله کنم

و بعد

خودم را دور بیندازم...

خیلی دور...

خیلی دورتر از نگاه کردنهای تو...

گاهی دلم خودم را که می خواست

استفراغ می کردم میان صفحه ای سپید

آن وقت

راه می افتادم روی سپیدی صفحه

لیز می خوردم

می ریختم

خشک می شدم....

اما حالا

می خواهم خودم را میان خودم

مچاله کنم و دور بیندازم...




نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 17 تیر 1386 و ساعت 08:07 ق.ظ


خط فاصله
چهارشنبه 6 تیر 1386

من ، تو ، سکوت ، حادثه ها ، خط فاصله

سرما ، هراس ، فاصله ، با خط فاصله

شعر و شراب ، هالهء مهتاب ، کوچه ها

بر جای پای خاطره ها ، خط فاصله

هر لحظه ای که رفت به جز آه و دم نبود

شد ، من ، تو ، ما و شما ، خط فاصله

انگار بین من و تو خطی کشیده اند

یک خط بی عبور جدا ، خط فاصله

من شیشه ، آینه ، بی قاب ، بی حفاظ

سنگ سکوت ، دست جفا ، خط فاصله

شب خسته ، پنجره ها بسته ، صبح دور

دیوار بین ما و شما ،‌ خط فاصله ...




نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 6 تیر 1386 و ساعت 10:06 ق.ظ


چخوف
سه شنبه 5 تیر 1386

از میان کسانی که به بالای تپه می روند تا برای باریدن باران دعا کنند

تنها کسانی که چتر همراه دارند به کار خود ایمان دارند .




نوشته شده توسط سحر در سه شنبه 5 تیر 1386 و ساعت 10:06 ق.ظ

دوراهی کامو
جمعه 28 اردیبهشت 1386

یک طرف زیبایی است

و طرف دیگر درهم شکستگان و پایمال شدگان

هرچقدر هم این کار دشوار باشد

من می خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم .




نوشته شده توسط سحر در جمعه 28 اردیبهشت 1386 و ساعت 11:05 ق.ظ

دوشنبه 13 فروردین 1386

برای دخترکی که گریه می کرد :

زمان که می گذرد

...

در می یابی تفاوت آنکه دستت می گیرد و آنکه زنجیر می کند روحت را

عشق ملک نیست و همراه امنیت

عالمگیر است تنهایی

زمان که می گذرد

...

در می یابی بوسه ها پیمان نیستند و هدایا وعده٬

آنگاه می پذیری شکستت را با سری بلند وچشمی باز نه به سان کودکی رنجور که به سان زنی بخشنده

زمان که می گذرد

...

در می یابی امید به امروز ببندی که فردا فروریختنی ست٬

مردد برای خیالت

زمان که می گذرد

...

در می یابی هر قدم راهی است به سوی سپیده دمان٬

روشنتر

پس گلها را خود می رویی تا که منتظر بمانی برایت گل بیاورند

زمان که می گذرد

...

در می یابی سختی را و اینکه توان داری

 

 




نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 13 فروردین 1386 و ساعت 03:04 ق.ظ

هیچ
دوشنبه 7 اسفند 1385

میان دو هیچ دست و پا می زنم

ضجه می کشم

غرق می شوم

میان دو هیچ تنفس می کنم

خفه می شوم

نیست می شوم

میان دو هیچ زاده می شوم

قد می کشم

جان می دهم

میان دو هیچ جا مانده ام

از یاد میروم

فراموش می شوم

میان دو هیچ می سوزم

گرم می شوم

داغ می شوم

میان تو ...

میان خود ...

میان دو هیچ ...

 




نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 7 اسفند 1385 و ساعت 11:02 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza